خیلی مزاحم نمیشم فقط اومدم یه خبر بدم و برم.
وبلاگم بی تار و پود متاسفانه یا خوشبختانه چند وقت پیش در اتوبان مشغله های زندگیم تصادف کرد. هنوز نمرده ولی زنده هم نیست. فقط نفس میکشه و یه سری علایم حیات داره ولی از کار افتاده و ... اصلن بذار خودم رو راحت کنم. اقا جون بی تار و پود رفته توی کما. منم نمیدونم این بنده خدا چه قدر قرار توی کما بمونه. ولی امید دارم به اینکه به زندگی برگرده باز.
البته وبلاگم رفته توی کما خودم که زندم هنوز.به دوستان خوبم سر میزنم. ممنون که توی این یک سال و خورده ای من رو تحمل کردین. براتون آرزوی موفقیت و سربلندی دارم.
*لطفا دیگه در این وبلاگ نظر ندید. اگه حرفی داشتین خوشحال میشم که بشنوم. Mahi.Karon@gmail.com
حالا این شعر قشنگ رو بذارید کنار صدای گرم عصار...
حیف که این آهنگ عصار رو که از آلبوم آخرش، "نهان مکن" است رو توی کامپیوترم ندارم.اگر داشتم میگذاشتمش برای دانلود. ولی خریدن البومش برای کسانی که هنوز این آلبوم رو گوش نکردن ارزشش رو داره.
دوستان عزیز من فردا به سفری ده روزه میرم. برای همین پیشاپیش از اینکه نمیتونم یک مدت سر بزنم معذرت میخوام. ![]()
![]()

ماهی
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین.
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافیم، اینک به سحر عشق
از برکه های اینه راهی به من بجو !
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس.
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بود، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!
کوری نام مشهورترین کتاب نویسنده ی پرتغالی "ژوزه ساراماگو" است که در سال 1995 انتشار یافت.
پیکره ی کوری را مواعظ ، استعاره ها و تلمیحات فراوانی تشکیل داده است. اصلا به عقیده ی من کوری خود یک تلمیح بزرگ است.
ژوزه ساراماگو در این کتاب با دیدی بدبینانه به جوامع بشری نگریسته و آن را جامعه ای بی تفاوت در برابر حقوق یکدیگر معرفی میکند.از نظر من او سرمنشا تمام سیاهی های بعد از کوری را نشانه ی قانون گریزی و بی تفاوتی میداند.
کوری پر است از کثافت و بدبختی و سیاهی. اگرچه ساراماگو این سیاهی را با رنگ سفید نمایش میدهد. زیرا کوری ای که مخلوقات ساراماگو دچار آن میشوند نیز سفید است.
گرچه درستش اینست که دچار یک نور عظیم میشوند ، نوری کورکننده. چرا سفید؟چرا نور؟ جواب را باید در ابتدای کتاب کاوش کرد. جایی که کتاب با یک چراغ راهنمایی که در چهارراهی قرار دارد شروع میشود و آخرین رنگی نیز که مرد کور اول میبیند همین رنگ قرمز چراغ راهنمایی است. چراغ راهنمایی نمادقانون است؛ پس سه رنگ آن نیز همچنین. رنگ اصلی به وجود آوردنده ی سه رنگ راهنمایی چیست؟ اگر آنهارا در منشور تجزیه کنیم چه رنگی به دست می آید؟ سفید!*
پس میشود گفت که ساراماگو میخواهد با ماده ی خام قانون یعنی رنگ سفید مردمش را ادب کند. آنها را در اوج تاریکی پرنوری که دچارش هستند عذاب دهد و در دیدی بدبینانه تر خوی انسانی آنها را کمرنگ کند تا شاید افرادی آن را به طور کامل بازیابند. از بین رفتن انسانیت نکته ای است که همسر چشم پزشک - که تنها انسانی است که در کتاب کور نمیشود- همواره نگران آن است.
همین همسر چشم پزشک تنها نقطه ی امید در داستان است. همیشه در اوج ذلت هم باید نقطه ی امیدی باشد.
از موعظه های ساراماگو نیز نباید غافل شد. کوری در هر مکان از کتاب سعی در دادن پندی به خواننده دارد. در بسیاری از داستان های کهن نیز میتوان از این مواعظ مشاهده کرد. اما کوری یک موعظه ی مدرن است. شاید پیام اصلی کتاب در این جمله خلاصه شده باشد " چرا ما كور شديم، نمي دانم ،شايد روزي بفهميم ، ميخواهي عقيده ی مرا بداني ، بله ، بگو ، فكر نميكنم ما كور شديم ، فكر ميكنم ما كور هستيم، كور اما بينا، كورهايي كه ميتوانند ببينند اما نميبينند."
نکته ای از کتاب که گفتنش خالی از لطف نیست ، اینست که هیچیک از شخصیت های کوری اسم ندارند. که به عقیده ی من این حرکت هوش و ذکاوت بالای نویسنده را میرساند. که شخصیت هایش را نه با نام بلکه با صفت هایی که دارند میخواند.
نکته ی دیگر این کتاب که برایم جالب بود اینست که تنها فردی که کور نمیشود یا بهتر بگویم تنها انسان کتاب(که همان همسر چشم پزشک است) یک زن است. که فکر نمیکنم این نکته بی دلیل باشد.
به دوستانی که هنوز موفق به خواندن کتاب نشدند توصیه میکنم این کتاب را ازدست ندهند.
این کتاب تا به حال توسط مینو مشیری ،اسدالله امرایی و مهدی غبرایی ترجمه شده است. ترجمه ی مهدی غبرایی ترجمه ی خوبی بود.
ژوزه ساراماگو، مهدی غبرایی
قیمت پشت جلد: 56000 ریال
مشخصات کتاب
تعداد صفحه: 364
نشر: نشر مرکز (02 مهر، 1387)
به نظرم این زمانی که ما داریم تشکیل شده است از ثانیه ها × اعمال
میخوام بگم این اعمال ما هستند که زمان را شکل میدند. چون ثانیه ها و دقیقه ها وساعت ها و سالها و... در حرکتند اما زمان ساکن است و منتظر که ما حرکتش بدهیم.
برای مثال شما میدانید در سال 1001 میلادی چه اتفاقی افتاد؟ یا میدانید 20 اردیبهشت 1230 چه زمانیه؟ نه. پس این زمان ها برای شما ساکنه.
اما احتمالا میدانید که ۲۲بهمن چه اتفاقی افتاد یا از سال 59 تا 68 چه دوره ای در ایران بود.
پس ثانیه را اعمال انسان یا طبیعت تبدیل به زمان میکند.
من میگم ثانیه،دقیقه،ساعت،روز و... همه و همه واحد های ساخت بشرند که در همه جا (چه انسان باشد چه نباشد چه زمین باشد چه نباشد...) وجود دارند و به کار خودشان ادامه میدهند. اما زمان چیزی مجزا از این واحد هاست و بدون ما معنا نداره.
زمان خاکستری رنگه.ترکیبی از سیاه و سفید. زمان هایی هستند که ما آنها را میشناسیم (مثل ۲۲بهمن) پس برایمان روشنند و همچنین زمان های زیادی هستند که برایمان سیاهند. چیزی ازشان نمیدانیم.زمان ها زیادی برای ما سیاهند یا بهتر بگم ساکنند ولی در واقع در حرکت بوده اند که به ما رسیدند ولی برای ما سیاهند و نادیدنی چون از وقایعی که در آنها صورت گرفته اطلاعی نداریم.
پس زمان هیچوقت ساکن نبوده و همیشه در حرکت بوده تا به ما رسیده.یا بهترست بگوییم حرکتش دادند تا به ما برسد.ولی اینکه ما زمان پیش رویمان را حرکت بدهیم چیز دیگری است!
دو زمان وجود دارد.زمانی که متعلق به تمام انسان هاست از پیدایش تا نابودی بشر. زمان دیگر برای هرکس به تنهایی.
خیلی نباید نگران زمان اول بود چون اگر من و تو هم تلاشی برای حرکتش ندهیم میلیاردها آدم در کره ی زمین میتوانند این رسالت را به انجام رسانند!
اما باید برای حرکت زمان دوم برنامه ریزی کرد و نگرانش بود. نباید آن را ساکن بگذاریم. زمانی این اتفاق می افتد که ما در روزمرگی ها گم میشویم، اتفاقی برایمان رقم نمیخورد، خودمان به دنبال واقعه ای نمیرویم و به قول فرهاد زمان در ما میمیرد و ما در زمان میخوابیم.
*نوشته ی بالا تنها یک نظر شخصی بود.
بعد از اینکه استاد شهرام ناظری از میرحسین موسوی حمایت کرد حالا هم این شعر را برای این روزها خوند تا ثابت کنه در مواقع سخت هم در صحنه است. بگذریم...
این شعر رو مرحوم فریدون مشیری گفته.
ایران کهن
ای خشم به جان تاخته طوفان شرر شو
ای بغز گل انداخته فریاد خطر شو
ای روی برافروخته خود پرچم ره باش
ای مشت برافراخته ، افراخته تر شو
ای حافظ جان وطن از خانه برون آی
از خانه برون چیست کز خویش بدر شو
گر شعله فرو ریزد بشتاب و میندیش
ور تیغ فرو بارد ای سینه سپر شو
خاک پدران است که دست دگران است
هان ای پسرم خانه نگه دار پدر شو
دیوار مصیبت کده ی حوصله بشکن
شرم آیدم از این همه صبر تو ظفر شو
تا خود جگر روبهکان را بدرانی
چون شیر در این بیشه سروپای جگر شو
مسپار وطنم را به قضا و قدر ای دوست
خود بر سر تن به قضا داده قدر شو
فریاد به فریاد بیفزای که وقت است
در یک نفس تازه اثر هاست اثر شو
ایرانی آزاده جهان چشم به راه است
ایران کهن در خطر افتاده خبر شو
مشتی خس و خارند به یک شعله بسوزان
بر ظلمت این شام سیه فام سحر شو
این آهنگ رو از اینجا دانلود کنید
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی اری
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...
ای دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث-زمستان
از در مدرسه که میام بیرون چیزی که خیلی جلب توجه میکنه عکس های نامزدهای ریاست جمهوری که هر کدوم با یک ژست خاص و معمولا با نگاهی به آینده گرفته اند. در اینکه نگاهشون دنبال اینده ای بهتره شکی نیست.ولی تشخیص اینکه آینده رو برای چه کسانی مدنظر دارن سخته.برای خودشان یا ملت.
تو اتوبوس هم نمیشه حرفی از سیاست نشنید. در این بین جوونهای دانشگاهی یا دبیرستانی خیلی بی پرده تر حرف میزنند.
جلوی دکه مطبوعاتی می ایستم و مثل همیشه اول میرم سراغ روزنامه ها. توی همه ی عناوینشون میشه انتخابات رو دید. جلوی دکه یک گروه 7-8 نفری آدم جمع شدند و دارن حرف میزنن.حرف که نمیشه گفت ،دارن جروبحث میکنن. لازم نیست خیلی جلو بری تا صداشون رو بشنوی. معمولا این ها افرادین که خیلی به نامزدشون اطمینان دارن. این قضیه توی طرفداران احمدی نژاد پررنگ تره. اگه به بعضی هاشون یکم رو بدی آقای دکتر رو نایب مخصوص امام زمان هم میدونند.
سوار اولین تاکسی ای که جلوم نگه میداره میشم. صندلی عقب،کنار یک جوون خوش تیپ میشینم. روی صندلی جلو هم پیرمردی که بهش میخوره آدم باسوادیه لم داده و داره با راننده که مرده میانسالیه صحبت میکنه.ادامه ی صحبت های مرد مسن رو میشنوم که میگه...اینکه نشد.وضع مردم خراب تر از این حرفاست. راننده با اعتراض میگه مردم چه شونه؟ چرا اینقدر قدر نشناسید؟! صحبت هاشون رو ادامه میدن... بحث هاشون جالب و بعضا بامزست. معمولا این بحث ها کار به جایی نمیبره ،چون کسی حاضر نیست از مواضعش به نفع دیگران پایین بیاد. یا به قولی کم بیاره.انگار که پیرمرد و راننده هم این موضوع رو فهمیدند.شایدم خسته شدند و دنبال جمله ی تموم کننده ای میگردن. راننده میگه خب که چی.بالاخره که نمیشه رای نداد! جوون خوشتیپ کناریم زیر لب میگه چرا نشه؟
نمیدونم چرا این جمله رو بلندتر نگفت. معمولا دو چیزه که باعث سکوت در برابر نظر مخالف میشه. ترس و نداشتن حوصله!
با نزدیک شدن به مقصدم مسافر ها هم کم کم پیاده میشن. در تکاپوی آماده کردن پول راننده ام. راننده که انگار باز حوصله اش سر رفته یکدفعه توی آینه رو به من میکنه و میپرسه "راستی جوون تو به کی رای میدی؟"
به نظرم این شور و هیجانی که در این روزها بین مردم ایجاد میشه چیز مثبتی هست. اینکه مردم راحت تر و آزادانه تر انتقاد یا حمایت میکنن خیلی خوبه ولی اعتقاد دارم این هیاهو ها اگر بعد از انتخابات هم ادامه داشته باشه اثرات خیلی مفیدی توی اجتماع میذاره.که متاسفانه به خاطر همون ترس شایدم بی حوصلگی و روزمرگی ها و خیلی چیزهای دیگه فراموش میشه.کلا کشور ما بر خلاف عقیده ی برخی هنوز به آزادی بیان و عقاید نرسیده و همین باعث اتفاق های بدی میشه. نمونه اش پرده دری های این چند روزه احمدی نژاد توی مناظره ها بود که کاملا جهت های سیاسی و تبلیغاتی و عوام فریبانه داخلش ملموسه. البته بی حیایی و بردن حیثیت مردم با آزادی بیان خیلی فرق داره. ولی میخوام بگم اگه مثلا قضیه ی هاشمی در همان زمان خودشون مطرح میشد الان این قضیه ابزار مظلوم نمایی های دیگران نمیشد.
*ای نجات دهنده ی جوامع بشری. ای پیرو صداقت و انسانیت. ای دزدگیر ۸۸. ای احمدی نجات. کجا بودی تا حالا؟! ![]()
**در بین این همه خبر های غیر واقعی صدا و سیما و ماهواره و...مربوط به سیاست. پیدا کردن خبر های درست و کامل سخت شده شده. سایت آفتاب با دادن اطلاعات کامل و صحیح میتونه خبر های سالمی رو بهمون بده.
آدرسش رو توی پیوندها گذاشتم.
فاطمه، يك زن بود، آنچنان كه اسلام ميخواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كورههاي سختي و فقر و مبارزه و آموزشهاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وي در همهي ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر يك "دختر"، در برابر پدرش.
مظهر يك "همسر" در برابر شويش.
مظهر يك "مادر" در برابر فرزندانش.
مظهر يك "زن مبارز و مسؤول" در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش.
در ميان همه جلوههاي خيره كننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفتانگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علي است.
او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمانهاي بزرگش مينگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهاييهايش.
این است كه علي هم او را به گونه ديگري مينگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني ميگيرد و از آنان فرزنداني مييابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا ميكند. اينان را "بنيعلي" ميخواند و آنان را "بنيفاطمه".
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونهي ديگر ميبيند. از همهي دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به او تكيه ميكند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد.
نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از "مريم" سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند.
اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: "مريم، مادر عيسي است".
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.
قسمت های پایانی کتاب "فاطمه فاطمه است" دکتر علی شریعتی
عید 87 بود که به همراه پسر عمویم برای دیدن و احتمالا خریدن کتاب به کتاب فروشی نسبتا بزرگی در اهواز (رشد) رفتیم. در کتاب فروشی چشمم به جنگ و صلح تولستوی افتاد. مدتی بود که می خواستم این کتاب رو بخونم.برای همین طبق عادت همیشگی بعد از خوندن کمی از مقدمه و صفحه ی اول ، به سراغ قیمت کتاب رفتم.
با دیدن قیمت این کتاب دو جلدی اشتیاقم به شکل تاسف باری برای خرید کتاب ته کشید. البته شکی نیست که ارزش این کتاب خیلی بیشتر از 18000 تومان هست ولی جیب من اونقدر پولدار نبود که توانایی خرید این کتاب را داشته باشه.
از خیر خرید کتاب گذشتم ولی به شدت حسرت به دل موندم!
عید88، یعنی یکسال بعد بود که بازهم تصمیم گرفتیم سری به اون فروشگاه بزنیم.این بار موجودیم بیشتر بود و بسیار خوشحال بودم از اینکه میتونم از پس 18000 تومان جنگ و صلح بر بیام! ولی به قول معروف زهی خیال باطل!
این بار با دیدن قیمت کتاب به غیر از این که برق از سرم پرید به شدت تعجب زده شدم. نمیدونم مرحوم تولستوی توی این یکسال چیزی به کتابش اضافه کرد که قیمت کتاب به 30000 تومان افزایش پیدا کرده بود!
اینجا بود که یکبار دیگه توخالی بودن حرفای مردان سیاسیمون برای من آشکار شد.
تا حالا حتما دیدین که که یکسری آدم هرچند وقت یکبار دور هم جمع میشند و هی می نالند که چرا مردم ایران کم مطالعه میکنند و سرانه ی مطالعه توی کشور فلان چقدره و اونا کجا و ما کجا و... !
یا اینکه دیدین آقای رهبر و آقای رئیس جمهور و آقای وزیر فرهنگ و ارشاد اجباری و... میان مثلا مردم رو به مطالعه و خوندن کتاب تشویق میکنن؟
ولی واقعا خودشون چیکار کردن تاحالا؟ ته ریزش ابتکارشون دادن بن کتاب بوده تازه اونم نه به همه. البته باید قبول کرد قیمت این همه مجله و کتاب رو چند برابر کردن هم زحمت زیادی میخواد !
سطح سواد و فرهنگ و آگاهی مردم با چیزی غیر از مطالعه بالا میره؟ پس دلیل این همه بی توجهی چی میتونه باشه؟
چه قدر خوب میشد که آقایون به جای این همه عوام فریبی و ظاهر سازی کمی هم به فکر مردم بودند. کمی هم به فکر این تمدن در حال تخریب بودن کمی هم ...
خیلی کوچیک شده بود.
این رو وقتی فهمیدم که بعد از سال ها دیدمش. حسابی متعجب شدم. با خودم گفتم چرا اینقدر کوچیک شده؟ کی تونسته همچین جنایتی در حقش بکنه؟!
ازش پرسیدم: کوه چت شده؟ ساکت ساکت بود. انگار که اصلا این کوه زبون نداشته!
کوه که دیگه نمیشه بهش گفت.شده تپه!
یک دورانی عظمتی داشت. یک کوه با یک غار بزرگ روش.
یک خرس درشت هیکل توی غار زندگی میکرد. یک خرس درشت هیکل عصبانی!
راستش بار اول که دیدمش خیلی ترسیدم. اصلا از روی کوه فرار کردم.برای چی یک پسره 6-7 ساله نباید از یک خرس عصبانی بترسه ؟! خب منم ترسیدم ، ولی نمیدونم چرا ازش خوشم اومد و بعد ها دلم براش تنگ شد. چه قدر دیر اما...
امسال عید که رفتم شهرمون ناخواسته به دیدن کوه کودکیم هم رفتم. ولی نه خبری از کوه بود و نه از غار و نه از خرس. کوهم تپه شد و غارم یه سوراخه کوچیک که بزور یه سگ نگهبان توش جا میشه.
خیلی عصبانی بودم از دست کسی که این بلا رو سر کوه کودکیم اورده. هرکی بوده خیلی بی رحم بوده.
در راه برگشت کمی فکر کردم ،فهمیدم کار کاره خودشه.مگه از اون بیرحم تر و نامرد ترم هست؟ مقصودم روزگاره. چقدر قشنگ سرم رو با بازی هاش گرم کرد تا از غفلتم سوء استفاده کنه و هر بلایی که میخواد سره کودکیم بیاره و...
تپه ی عزیز کودکیم منو ببخش که ازت غافل شدم منو ببخش...
سلام دوستان خوبم.
شرمندم از اینکه اینقدر دیر وبلاگم رو به روز کردم. نمیدونم دلیلش چی بود. شاید به خاطر امتحانات میان ترمم بود که بلافاصله بعد از تعطیلات شروع شد. یا به خاطره تصمیماتی که درمورد بی تار و پود گرفتم...
کلا آدم ترسویی هستم و به قول "اسپنسر جانسون" سخت پنیرم رو جا به جا میکنم! ولی به نظرم کمی تغییر عملکرد برای وبلاگم لازمه. (شایدم لازم نیست
) برای همین میخوام نظر شما رو هم بدونم. شما برای بهتر شدن وبلاگم چه کار هایی رو پیشنهاد میکنید؟ ( مثلا امین بهم گفت که بیشتر حرف ها و نوشته های خودت رو آپ کن.(مثل آپ امروز
) )
نظر شما خیلی برام ارزشمنده... ![]()
![]()



